شمارهٔ ۵۱۹
بزم عیشم یک نفس بی جلوهٔ خوبان مبادباده و نقلم به غیر از آن لب و دندان مباد
داغ خواری از کلف افتاده بر رخسار ماههیچ کس از چون خودی شرمندهٔ احسان مباد
پنجهٔ شاهین بود مژگان چو برهم می زندصعوهٔ دل صید چنگال سیه مستان مباد
جز دلم را از گل داغ جگرسوز غمتچاک پیراهن به رنگ لاله تا دامان مباد
استخوان تن چو شیرم از بن هر مو چکیدکس گرفتار فشار پنجهٔ مژگان مباد