گنج

شمارهٔ ۵۰۴

میان او که در اندیشه در نمی آیدعجب نباشد اگر در نظر نمی آید
چه اضطراب که خورشید را به تن نفکندکسی به شوخی حسن تو برنمی آید
تو هر قدر که شوی شوخ و شنگ معذوریکه پاس خویش ز غلطان گهر نمی آید
به یک نگاه کند با دل آنچه هر مژه اشهزار سال زصد نیشتر نمی آید
ببین نزاکت موی میان او جویاکه همچو تار نگه در نظر نمی آید