گنج

شمارهٔ ۵۰

نباشد عقده‌ای در خاطر ار ابنای دنیا رابه سان رشتهٔ گوهر به هم راهیست دل‌ها را
به خال روی رنگی می‌دهم نسبت سویدا رانهان در گرد کلفت دیده‌ام از بس که دل‌ها را
شوم چون اشکریزان در تمنای گل روییسرشکم دامن گلچین کند دامان صحرا را
ز وحشت درتنم هر موج خون باشد رگ برقیسراغم منصب آوارگی بخشیده عنقا را
زبان نازش از هر جنبش ابرو بفهماندکه اینک با همین شمشیر گیرم ملک دلها را
بود هر مد آهم رشته طول امل جویانهان کردم زبس در پرده های دل تمنا را