شمارهٔ ۴۹۶
جان آزاد گرفتار تن زار بماندهمچو گنجی که نهان در ته دیوار بماند
از پریشان نظری گشته پریشان دلهادیده آن است که در حسرت دیدار بماند
روز را مهر به شب گر برساند عجب استبسکه حیران تو چون صورت دیوار بماند
تا به باغ آمده ای دست و دل سرو و چناردر تماشای سراپای تو از کار بماند
چون نگه در حرم دیدهٔ حیرت زدگانراز رسوای تو در پرده اسرار بماند
سرو را شرم قدت سلسله بر پای نهاددید تا طور خرام تو ز رفتار بماند
تو به حال دل خود هیچ نمی پردازیحیف کاین آینه در پردهٔ زنگار بماند
همچو شبنم بود از بال نگه پروازشآن سبکروح که حیران رخ یار بماند
کی زکار دل خود بر بدر آری جویاچرخ سرگشتهٔ این نقطه چو پرگار بماند