گنج

شمارهٔ ۴۸۵

تو آفت دل و جان نزار خواهی شدتو برق خرمن صبر و قرار خواهی شد
چنین که جوش ترقی است آب و رنگ تراگل سرسبد روزگار خواهی شد
شوی دمی که چو ماه تمام خرمن فیضزیمن دیدهٔ شب زنده دار خواهی شد
چنین که لطف تنت دمبدم فزون گرددلطیف تر ز شمیم بهار خواهی شد
دلا مدار ز دامان اشک دست امیدکه زیب و زینت جیب و کنار خواهی شد
چو مه در آب، مبین خویش را در آیینه!‏ازین قرار تو هم بیقرار خواهی شد
ز صاف طینتی امیدوار شو جویاکه همچو آینه منظور یار خواهی شد