شمارهٔ ۴۷
چشم بستن شمعسان بیتاب میسازد مراور به رخسارت گشایم آب میسازد مرا
آتش رخسار او نگذاشت در چشمم نمیبا وجود آنکه هردم آب میسازد مرا
صندل درد سرم، از درد می سامان مکن!من که مخمورم شراب ناب میسازد مرا
گر توانم کردن از خود پهلوی همت تهیآسمان با سرکشی محراب میسازد مرا
با وجود آنکه جویا در گداز حیرتملذت سرگشتگی گرداب میسازد مرا