شمارهٔ ۴۵۴
به ابرو الفتی پیوسته آن مژگان خم داردغلط کردم نگاهش دست بر تیغ ستم دارد
اشارت سنج بزم حیرتم از بی زبانیهاهر انگشتم زبان عرض حالی چون قلم دارد
دهان خنده چشم گریه گردد اهل غفلت رااگر امروز دل خوش نیست کس فردا چه غم دارد
نماید مایه دار فیض باقی اهل همت راکف سائل چه منت ها که بر دست کرم دارد
ز بیداد نگه دانسته جویا چشم می پوشدبه جرم عشق بازی هر که دل را متهم دارد