شمارهٔ ۴۵۳
غمم را واله شیرین و لیلا برنمی تابدکه سیل گریه ام را کوه و صحرا برنمی تابد
گل چاکش به رنگ غنچه در جیب و بغل ریزدمی زورین ما را ظرف مینا برنمی تابد
دل پراضطراب من زضبط اشک تنگ آمدشکوه گوهرم را شور دریا برنمی تابد
زیاد آرزو مانند گل از یکدگر باشددل آزرده ام بار تمنا برنمی تابد
زلعلش نوش دارویی مگر گردد روان بخشممریض درد او ناز مسیحا برنمی تابد
نخواهم گر همه در دست جویا از فلک هرگزدل وارسته ام ننگ تقاضا برنمی تابد