شمارهٔ ۴۵۱
به چشمم بی رخت مینا دل افسرده را ماندقدح از موج صهبا بزم بر هم خورده را ماند
نهانم همچو بوی غنچه در آغوش دلتنگیفضای شش جهت یک خاطر آزرده را ماند
نبیند زخم تیغ عشق هرگز روی بهبودیکه از هر بخیه دندان بر جگر افشرده را ماند
قدح از جوش موج باده در چشم سیه مستانبعینه دیدهٔ مژگان بهم آورده را ماند
مرا کاری به زاهد نیست جویا مصرعی گفتمسویدای دل افسرده خون مرده را ماند