شمارهٔ ۴۵
ز راحت بیش بینند اهل خواری پایمالی رابه جز افتادگی تعبیر نبود خواب قالی را
مکدر خاطرم ساقی، از آن مِی ریز در کاممکه میسازد بلورین از صفا جام سفالی را
به عالم اعتبار کیمیا میداشت جمعیتبه زلف او نمیدادند اگر آشفته حالی را
فرنگی نرگسش چون می به جام طاقتم ریزدکنم آب خمار او شراب پرتگالی را
نگاهی چشم دارم از تو کز وی بوی لطف آیدچه پیمایی به من ساقی دمادم جام خالی را
برات عشرتم بر گلشن کشمیر شد جویابحمداله که دارم منصب آسوده حالی را
بنگر رخ بر گلشن کشمیر شد جویابحمدالله که دارم منصب آسوده حالی را