گنج

شمارهٔ ۴۲۳

قافیه: اکردند۵ بیت
چو شمع جلوه شب‌ها عارض جانانه می‌سوزدنگه در دیده‌ام بی‌تاب چون پروانه می‌سوزد
سراپا محشر پروانه‌ام بی‌شمع رخساریبه تن هر قطره خونم بس که بی‌تابانه می‌سوزد
دمی بی‌شغل عشقت نیست دل در سینه می‌دانمکه این کودک ز آتش‌بازی آخر خانه می‌سوزد
شبی کز گرم‌خونی‌های مینا چهره افروزیز عکست می چو داغ لاله در پیمانه می‌سوزد
ز شمع جلوه‌اش بزمِ که روشن گشته است امشبکه بر بی‌تابی‌ام جویا دلِ پروانه می‌سوزد