گنج

شمارهٔ ۴۱۰

قافیه: د۶ بیت
چو دست جرأتش طرح شکار شیر می‌ریزدگداز اشک خون ز دیدهٔ نخچیر می‌ریزد
چنان گرد کدورت دور ازو در سینه جا داردکه آهم بر زمین سنگین‌تر از زنجیر می‌ریزد
به خاک از بس خیال صورتش با خویشتن بردمبه بام و در غبارم گردهٔ تصویر می‌ریزد
سر و کارم به آتشپاره‌ای افتاد کز خویشچو از گلبرگ شبنم جوهر از شمشیر می‌ریزد
دل افسرده‌ام را بس که سختی پیش می‌آیدنفس بر لب مرا همچون دم از شمشیر می‌ریزد
دلم جویا شکار آتشین‌خویی‌ست کز بیمشجگر خون می‌شود از کنج چشم شیر می‌ریزد