شمارهٔ ۴۱
سوختم در یاد شمع عارض جانانههابر هوا دارد غبارم شوخی پروانهها
باده تا افروخت شمع عارضش را میکندموج می بیتابی پروانه در پیمانهها
هیچگه بیآه دودی از دل ما برنخاستباشد از دیوانهها آبادی ویرانهها
مهر و مه بیتابی پروانه بر گردش کنندگر بریزند از غبارم رنگ آتشخانهها
داغ دل از قصه فرهاد و مجنون تازه شدریخت بر زخمم نمکها شور این دیوانهها
در کف ما اختیار توبه را نگذاشتندسرنوشت ماست جویا از خط پیمانهها