شمارهٔ ۴۰
میتپد دل بس که در هجر گل آن رو مرامضطرب شد استخوان چون نبض در پهلو مرا
حسن معنی تا نمود آیینهٔ زانو مراشد بلند از هر سو مو نغمهٔ یاهو مرا
گر به قدر غم به فریاد آیم از بیداد عشقمیشکافد چون جرس درد فغان پهلو مرا
مو به موی پیکرم آیینهٔ معنی نماستتا به دام حیرت آورد آن خم گیسو مرا
آه گرمم بوی گل ریزد به دامان هواگرم گلبازیست در دل یاد روی او مرا
میروم جویا به سیر لامکان بیخودیگر دل وحشت گزین من دهد پهلو مرا