شمارهٔ ۳۹
نصیبی گر ز سوز سینهام میبود مجنون راز ابر چشم تر دریای خون میکرد هامون را
دمی گر پشتگرمی از بسوی باده میدیدمسبک میکردم از بار خرد دوش فلاطون را
نماید از پس تسخیر عالم خسرو حسنتنگین کَنده از موج نزاکت لعل میگون را
خدا از چشم بد لیلینگاهان را نگه داردرواجی دادهاند از تیغ ابرو دین مجنون را
به رنگ غنچه اسرار درونم گل کند آخرنهان در پرده باشد صد زبان دلهای پرخون را
اگر دُردی کش پیمانهٔ مجنون شوی، دانیکف دریای بیمغزی بود در سر فلاطون را
تو جویا با چنین رنگین خیالی چون نهان مانی؟بود شهرت ز یک برجسته مصرع سرو موزون را