شمارهٔ ۴۰۷
توصیف تو از بشر نیایددر کسوت گفت در نیاید
بی معنی عشق همچو تصویراز عالم رنگ برنیاید
معنی حقیقت از بزرگیدر قالب لفظ در نیاید
گر شوق لقای او نباشدآیینه ز سنگ برنیاید
مژگان تو کرده با رگ جانکاری که زنیشتر نیاید
عکسی است خیال او که هرگززآیینهٔ دل بدر نیاید
در هیچ دلی اثر نداردآن ناله که از جگر نیاید
شادم به نسیم کویش آنهمگر شام آید سحر نیاید
از جرگهٔ مردمی برآیدهر کس با خویش برنیاید
کاری که زدل تپیدن آیدجویا از بال و پر نیاید