شمارهٔ ۳۹۸
با صفای سینه دایم توامانم همچو صبحنیست غیر از مهر جنسی بر دکانم همچو صبح
لب فروبستن مرا شد پردهٔ حسن کمالبی تو در جیب نفس دایم نهانم همچو صبح
بسکه سر تا پایم از بیداد او درهم شکستبر فلک رفته است گرد استخوانم همچو صبح
با دل خالی ز مهرم زندگی باشد حرامگرچه افزون از دو دم نبود زمانم همچو صبح
من که طفلی نمک پروردهٔ عشقم چه دورگر بود خورشید مغز استخوانم همچو صبح
من که شور عاشقی دارد چنین سرزنده امدر دم پیری زمهرت دل جوانم همچو صبح
برنتابد سینه صافی ها به جز صدق مقالنیست غیر از راست جویا بر زبانم همچو صبح