شمارهٔ ۳۷۷
بدکاره رحمت از چه سبب چشمداشت داشتدهقان امید حاصل هر چیز کاشت داشت
گفتم مگر زباده چو گل بشکفانمشمی خورد و سرگرانی نازی که داشت داشت
روزش مدام عید و شبش قدر بوده استهر کس نه فکر شام و نه امید چاشت داشت
زین خاکدان کسی که بشد از دل سلیمنقدی که بهر توشه عقبی گذاشت داشت
جویا ندید از غم عشق تو فتح بابامیدها ز هر چه که بر دل گماشت داشت