گنج

شمارهٔ ۳۷۶

تا لبم همزبان خاموشی استسخنم ترجمان خاموشی است
نگه عجز بی زبانانتترجمان زبان خاموشی است
مأمنی در جهان اگر باشدکنج دارالامان خاموشی است
جنس آسایشی نمی باشدور بود در دکان خاموشی است
خوش عقیقی است لعل کم حرفشکه به زیر زبان خاموشی است
از لب کم سخن ترا امشبچه نمکها به خوان خاموشی است
حرف و صوتش نیارد از جا بردگوش دل بر بیان خاموشی است
گره ابروی حیا جویامهر درج دهان خاموشی است