گنج

شمارهٔ ۳۷۴

شمع گل بر کردهٔ نور چراغ حسن اوستلاله با این جوش آب و رنگ داغ حسن اوست
سبزهٔ پشت لبش موج ایاغ حسن اوستکاکل مشکین به سر دود چراغ حسن اوست
آفتاب عالم آرا با وجود این آب و تابیک گل پژمرده پنداری زباغ حسن اوست
با دل صد شیر یک چشمش نیارم سیر دیدبادهٔ مرد افکن امشب در ایاغ حسن اوست
خوبی رخسار او کی سر فرود آرد به ماهچهره با خورشید گشتن در دماغ حسن اوست
اینقدر رعنایی ناز از نیاز عاشق استاشک خونین من آب و رنگ باغ حسن اوست
خوبی او را نبیند دیدهٔ خودبین ماهر که از خود رفته جویا در سراغ حسن اوست