شمارهٔ ۳۶
بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما راز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را
نوشتم در وصیت نامهٔ طومار آه خودکه صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را
خمارم رهبر دشت فنا گردید ای ساقیکرم فرما و از ته جرعهای ایجاد کن ما را
خراب رنجش بیجا شده معمورهٔ طاقتبیفشان گرد کلفت از دل و آباد کن ما را
خمارِ بادهٔ غفلت فراوان درد سر داردز سر جوش ندامت ساغری امداد کن ما را
سراغ ما نمییابی مگر در وادی عنقاز خود رفتن به هر جا میرسی فریاد کن ما را!