شمارهٔ ۳۵۸
آه کامشب محتسب آب رخ میخانه ریختخون عشرت بر زمین بسیار بیرحمانه ریخت
تا به دام عشق او آرام گیرد مرغ دلدیده ام از قطره های اشک آب و دانه ریخت
خون آدم ریختن بر خاک پیش خوی اوستآنقدر آسان که گویی باده در پیمانه ریخت
واله لولی وشی گشتم که چون شد گرم رقصگرد غم از دل به دست افشاندن مستانه ریخت
شمع قدش جلوه پیراگشت تا در صحن باغدر رهش گلبرگ ماند پر پروانه ریخت
پیروان عقل از ارباب معنی نیستندمعنیی گر بود جویا در دل دیوانه ریخت