شمارهٔ ۳۵۶
از بتان مثل تو کافر ماجرایی برنخاستخان و مان بر هم زنی شوخ بلایی برنخاست
بر سر کوی تو چندانی که نالیدم به دردهیچ از کهسار تمکینت صدایی برنخاست
شب که راهش از خیالت بر دم شمشیر بودپای دل لغزیید و از کس های هایی برنخاست
بر در دلهای مردم حلقهٔ الفت زدمزان میان هرگز صدای آشنایی برنخاست
بر در دلهای مردم حلقهٔ الفت زدمزان میان هرگز صدای آشنایی برنخاست
طینت پروانه و من گویی از یک عالم استهرگزم در سوختن از لب صدایی برنخاست
دوستان داد از سبکرفتاری عهد شبابشد به نیرنگی کز او آواز پایی برنخاست
گر زسامان بگذری کارت بسامان می شودتا نشد عریان ز برگ از نی نوایی برنخاست
تاکنون جویا پی تاراج دل چون شوخ منجنگجویی آفتی عاشق جفایی برنخاست