گنج

شمارهٔ ۳۴

نیست باکی ز آتش سودا دل شوریده راکی هراس از برق باشد کشت آفت دیده را
تهمت‌آلود علایق چون شود عزلت گزین؟گرد ره کی می‌نشیند دامن برچیده را؟
حلقه‌های دود آهم می شود قلاب دلدر نظر آرم چو آن مژگان برگردیده را
کی شوم روشن سواد زلف او از دیدنیکس به یک خواندن نفهمد معنی پیچیده را
چشم خواب آلود او را سرمه بیهوشی فزودخامشی افسانه باشد فتنهٔ خوابیده را