شمارهٔ ۳۳۹
آرام در مقام رضای خدا گرفتدست کسی که دامن آل عبا گرفت
باشد چو صبح هر نفسش مایهٔ حیاتمهرت به دل هر آنکه زصدق و صفا گرفت
ترسم مباد سنگ شود شیشهٔ دلماز بس ز سردمهری آن بیوفا گرفت
در پرده شمیم گل از شرم شد نهانرنگت چو ا زخمار می از رخ هوا گرفت
خون کدام بلبل بیدل به خاک ریختکز گل بهار زر به سپر خونبها گرفت
داغم که امشب آینهٔ زنگ بسته یآن هرزه خرج جلوه ز مه رونما گرفت
جویا! زتلخکامی نومیدی آرمیدکام خود آنکه از دل بی مدعا گرفت