شمارهٔ ۳۲
چه سان بینم به دست غیردامان وصالش راپریرویی که پروردم به خون دل نهالش را
به جای اشک حسرت خون دل میبارد از چشممز مژگان تا به چنگ آورده دامان خیالش را
به چشمِ کم مبین افتادگان عشق را هرگزکه از چرخ برین برتر بود جا، پایمالش را
از این پیمانه، چون پیمانهٔ دل، بوی درد آیدکه آورد از مزار عاشقان خاک سفالش را؟
چو عمر رفته دیگر بر سرت هرگز نمیآیدمگر در خواب بینی بعد از این جویا خیالش را