شمارهٔ ۳۱۱
دل گرفتار است تا گردآور سیم و زر استبلبل ما در قفس چون غنچه از بال و پر است
نالهٔ عاشق بقدر درد می بخشد اثرآه اگر بی لخت دل باشد خدنگ بی پر است
می همین دل مردگان را نیست اکسیر حیاترنگ رخسار ترا هم کیمیای احمر است
برق بیتابیم را کهسار غم جولانگر استدل تپیدن شهپر عنقای قاف دیگر است
حسن ذاتی را به آرایش نباشد احتیاجخال و خط طاووس رنگین بال و پر را زیور است
هست خوبان را دورنگی در خور حسن و جمالاز گل رعنا بت زیبای من رعناتر است
قطرهٔ اشک ندامت راه چشم کم مبینشاهد اعمال را جویا گرامی گوهر است