شمارهٔ ۲۹
دل فرهاد دَرَد ناخن اندیشهٔ ماآب از خونِ رگِ سنگ خورد شیشهٔ ما
بازوی همت ما قوّت دیگر داردمیکند جلوهٔ شیرین شرر تیشهٔ ما
نالهٔ برق شکارش دل خارا بشکافتجگر شیر بلرزد زنی بیشهٔ ما
مستی ما همه از جلوهٔ دیدار تو بودمی تجلی بود و طور بود شیشهٔ ما
ما و جای دگر از کوی تو رفتن؟ هیهات!به وصال تو که نگذشت در اندیشهٔ ما
آتش دل بشد از گریه فزونتر جویاسوخت همچون مژه در آب رگ و ریشهٔ ما