شمارهٔ ۲۸۸
شد دعای ناتوانان تا اجابت گاه راستبا کمان قامت خم رفت تیر آه راست
کی برند از مسلک حق فیض ارباب نفاقمار کج کج می رود هر چند باشد راه راست
نور روی آفتاب من کم از خورشید نیستکی توان دیدن سوی آن رشک مهر و ماه راست
چون توان دیدن ز دست اندازی باد صبابر رخش گه کج شود زلف سیاه و گاه راست
از چشم ترم مردمک آهی شد و برخاستمژگان زغمت دود سیاهی شد و برخاست
ای مهر لقا هر که ترا دید چو شبنماز هستی خود محو نگاهی شد و برخاست
چون چشم حباب آنکه ترا نیم نظر دیداز هستی موهوم خود آهی شد و برخاست
چون آینه جویا همه تن محو جمالمهر مو به تنم مد نگاهی شد و برخاست