گنج

شمارهٔ ۲۸۶

قافیه: ایمناست۴ بیت
رفتن از خویش به یادش سفر مردان استوادی بی خبری رهگذر مردان است
تیغ صاحب جگران است بریدن زجهانچشم بستن ز دو عالم سپر مردان است
ناز بر زندگی خضر کند کشتهٔ عشقهر که سر باخت در این راه سر مردان است
اضطرابم به ره وادی مقصود رساندطپش دل ز غمش بال و پر مردان ا ست