گنج

شمارهٔ ۲۷۹

قافیه: مپیوستهاست۷ بیت
تا نقاب از عارض آن سرو چمن پیرا گرفتلاله از شرم رخ لعلش ره صحرا گرفت
جلوه گر ز آیینهٔ نقصان شود حسن کمالتا به سروستان شدی کار قدت بالا گرفت
در فغان چون کوهسار آمد ز درد ناله امپنجهٔ بیداد دل تا دامت صحرا گرفت
دانه یاقوت می ریزد سرشک از دیده اشهر که کام دل از آن لعل قدح پیما گرفت
تا نسیم آورد بوی لیلی ما را به دشتگل چو نقش پا به پیشانی ره صحرا گرفت
انبساط خاطرت را غنچه سان آماده باشگر دلت امروز از اندیشهٔ فردا گرفت
بسکه از پا تا سرش جویا دو رنگی ظاهر استسرو قدش باج از شاخ گل رعنا گرفت