شمارهٔ ۲۳۵
بسکه سر در صیدگاهش بر زمین افتاده استهر طرف چون نقش پا نقش جبین افتاده است
پیش ما باشد یکی پست و بلند روزگارنقش ما برخاسته تا بر زمین افتاده است
حلقه های دامنش از مژگان برگردیده استصید دل را آنکه در فکر کمین افتاده است
هست در جولانگه او جاده ها خط شعاعنقش پایش آفتابی بر زمین افتاده است
روشن است از توتیای گرد غربت دیده اششمع مجلس تاجدار از انگبین افتاده است
از غبار راهش آمد نکهت دود کباببسکه دلها در پی آن نازنین افتاده است
برنخیزد بعد از این جویا غبار از خاک هندبسکه آب روی مردان بر زمین افتاده است