شمارهٔ ۲۳۲
ز وانمود پریشانی ام چو گل عار استکه مشت بسته چو غنچه هزار دینار است
ز مرد کار مجو جز ملایمت در خشمکه چین جوهر ابروی تیغ هموار است
خیال روی تو از بس به دیده صورت بستبه رنگ عکس ز آیینه ها نمودار است
به محفل تو سرش در کف نیاز بوددماغ هر که به رنگ پیا له سرشار است
بیار باده که فصل شکست توبهٔ ماستخط سیاه تو ابر بهار رخسار است
مرا به بزم طلب از بلندی همتچو برگ لاله زبان سر به مهر اظهار است
پر است بسکه دل از گرد کلفتم جویاخیال یار در او همچو نقش دیوار است