شمارهٔ ۲۲۷
هر دلی آیینه دار صورت اندیشه ای استاین پری هر دم برنگ تازه ای در شیشه ای است
هر دم از عمر سبکسیر تو قدری کم شودآمد و رفت نفس در کندن جان تیشه ای است
بسکه از آهم مکدر شد هوای گلستانهر رگ گل گوییا در خاک پنهان ریشه ای است
اینقدرها در پی آزار خاطرها مکوشجان من دل در فضای سینه شیر بیشه ای است
ای که می پرسی ز احوال دل جویا مپرسدردمند عاشقی بیچاره ای غم پیشه ای است