شمارهٔ ۲۲۶
اضطرابم آتش رخسار او را دامن استشمع گل از شعلهٔ آواز بلبل روشن است
تیغ اقبالش خورد بر ابر در پیکار نفسهر کرا چون کوه پای جستجو در دامن است
هر که از سر بگذرد آسان برون آید زخویشبر تن آزادگان سر تکمهٔ پیراهن است
عیب پوشی عین بینایی است اهل دید راظلمت شب سرمهٔ بینش بچشم روزن است
بیخود از عالم به آسانی کند قطع نظرباده را در طبع ها تأثیر آب آهن است
با گریبان نیست وحشت مشربان را الفتیجامهٔ عریانی صحرا سراپا دامن است
یک نظر سیرش نبینم بسکه از بیم سحردیده ام تا صبحدم جویا به روی روزن است