شمارهٔ ۲۲۴
می کند چشم تو تا بیخود ز ساغر گشته استآنقدر مستی که مژگان هم از او برگشته است
در ره شوق تو از بس پر برون آورده استنامه ام مستغنی از بال کبوتر گشته است
کارهای چرخ از بس بی نظام افتاده استآسمانها گوییا اوراق ابتر گشته است
چون توانم گرد دل را منع کلفت از غمششیشه افلاک از آهم مکدر گشته است
چارهٔ سرگشتگی ها را مجوی از آسمانچون تو جویا او هم از بیچارگی سرگشته است