شمارهٔ ۲۲۰
حسن حیرت آفرینش جلوه پیرایی گرفتتا نقاب از پردهٔ چشم تماشایی گرفت
بسته شد اشکم درون سینه چون در یتیمبسکه از غربت دلم در کنج تنهایی گرفت
دیده واری توتیا برداشت از راهش نسیمچشم صد گلزار نرگس نور بینایی گرفت
لب نیالایی به می کز روز شد رسوایی دهرصبحدم چون جام مهر از چرخ مینایی گرفت
باطن پیرمغان امروز با ساز و شرابمحتسب را بر سر بازار رسوایی گرفت
طبل شهرت از تپیدن های دل جویا زدملالهٔ داغ نهانم رنگ رسوایی گرفت