شمارهٔ ۲۲
گشت از اندیشهٔ آن ترک ستم مشرب ماهمچو تبخال گره بر لب ما مطلب ما
سوز عشق از سر ما تا دم آخر نروداستخوانی شده چون شمع ز داغت تب ما
آرزوها همه در پردهٔ دل پنهان ماندحرف مطلب نشنیده است کسی از لب ما
کوکب طالع ما در دل شب روشن گشت صبح نوروز شد از فیض وصالت شب ما
چشم بد دور از آن آتش رخسار که دوشسوخت جویا چو سپند از غم او کوکب ما