گنج

شمارهٔ ۱۹۳

قافیه: نگریخت۵ بیت
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشتهر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت
بر جنونم وسعت این عرصه دایم تنگ بودجامهٔ عریانی ام چون دشت دامانی نداشت
از تپیدنهای بسمل شرم می آید مرااینقدَرها از برای رفتنَش جانی نداشت
در سراپا خنجرش را بسکه بشکستم نوددر تنم از استخوان کلکی که پیکانی نداشت
هر کدورت را گشادی هست جویا کس ندیدهیچ کهساری که در پهلو بیابانی نداشت