شمارهٔ ۱۸۲
لخت دل دور از تو امشب در گلوی غنچه استبی تو خوناب جگر صاف سبوی غنچه است
حسن مستور از بت بازار دلکش تر بودآشنایی دلم با گل ز روی غنچه است
خون عشرت بی تو در پیمانه باشد لاله راباده پهلو شکافی در سبوی غنچه است
باز امشب گوییا با دختر صوفی نشستبر زبان عندلیبان گفتگوی غنچه است
کی توان گل چید از من نشکفد تا خاطرممعنی ام در دل نهان جویا چو بوی غنچه است