شمارهٔ ۱۵۴
زور شور گریه ای می شد به خوابخواب می آرد بلی آواز آب
بوی تحقیق از مقلد نشنویکس نگیرد از گل کاغذ، گلاب
در بلند و پست دنیای اسیرکشتی ات بشکست از موجب سراب
لازم هر کس بود طول املهست بر پا خیمهٔ تن زین طناب
کی گذارد غنچهٔ او را بحرفبسکه باشد نرگسش حاضر جواب
چون زگل شبنم عرق از روی اوهر سحر چیند به دامن آفتاب
با دل نازک نسازد انبساطهست برجا غنچه تا باشد حباب