شمارهٔ ۱۲۷
چه جان باشد به پیش چشم او دلهای سنگین رازمژگان در فلاخن می گدازد کوه تمکین را
بحمدالله که در بزم محبت شمع تابانمبه آتش داده ام از گرم خونیها شرائین را
لب میگون جانان را چه نقصان از غبار خطز رنگینی نیندازد مداد اشعار رنگین را
به مستی نکته پیرا می شود لعلت از آن کز همجدا سازد می از تردستی آن لبهای شیرین را
ز شوخی های مژگان چشم او دارد جگر خونمخدا رحمی به دل اندازد آن مست شرابین را
نیندیشد دل دیوانه از جور فلک جویاچه پروا باشد از زور کمان بازوی زورین را