گنج

شمارهٔ ۱۰۸۴

۴ بیت
چو شبنم به که فارغ از امید بال و پر باشیبه دامان نگاه آویزی و صاحب نظر باشی
ره از خویش رفتن راست تا درگاه دل باشدز حال دل خبر یابی گر از خود بی خبر باشی
گذارد تیغ قاتل همچو موج از گرمی خونمتو تا کی خیره سرای مدعی چون نیشتر باشی
شب هجران کز افغانت دل خارا را به درد آیدز برق ناله جویا آفت کوه و کمر باشی