گنج

شمارهٔ ۱۰۸۱

۸ بیت
به قصد کشتنم افراخت قد خورشید سیماییقیامت راست شد برخاست از جا سرو بالایی
وفا بیگانه ای بی رحم بی باکی دل آزاریمروت دشمنی بد مست ترکی باده پیمایی
اگر آبی خورم با او می ناب است پنداریوگر صهبا بنوشم دور ازو آب است پنداری
بیاض گردنی را در نظر دارم که از یادشچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب است پنداری
نسیمی کز سرکویش سحر در اهتزاز آیدبنای طاقتم را موج سیلاب است پنداری
شبی کز داغ حرمانش دلم چون لاله درگیردبه دستم ساغر می جام خوناب است پنداری
چنان در جستجویش صورت سرگشتگی گشتمکه از عکس رخم آیینه گرداب است پنداری
به صحرایی که وحشت گشته خضر راه ما جویاکمند برق بیتابی رگ خواباست پنداری