شمارهٔ ۱۰۷۵
دل می بردم غنچهٔ خندان تو جتیجان می دهم خندهٔ پنهان تو جتی
در دم چو اثر کرد در او منصب دل یافتدر پهلوی من غنچهٔ پیکان تو جتی
بیهوشی ام از نشئهٔ سرجوش طهور استباشد می و نقلم لب و دندان تو جتی
صدمرتبه افسرده تر از اشمع مزار استگر نیست دل سوخته سوزان تو جتی
دل راست چو شرمت بود از رنگ به رنگیحق نمک نعمت الوان تو جتی
گر مهر منیر است و گر مشتری و ماهقربان تو قربان تو قربان تو جتی
چون غنچهٔ لاله کچه ام گل کند آخرداغ است دل از آتش پنهان تو جتی
فریاد که بر سفرهٔ اخلاص نباشدجز خون جگر قسمت مهمان تو جتی
غافل مشو از حال دلم کآتش عشقشباشد سبب گرمی دکان تو جتی
خون دل کان ریزد و آب رخ دریایاقوت لب و گوهر دندان تو جتی
فرداست که خواهد سوی کشمیر روان شدجویا دو سه روزی شده مهمان تو جتی