شمارهٔ ۱۰۶۷
ز چشمت سرمه گرد وحشت آهوست پنداریبه لعلت سبز حسن مطلع ابروست پنداری
مرا در پاس عزلت لذت عمر ابد باشداگر آب حیاتی هست آب روست پنداری
زشمشیر تغافل تا دو نیم افتاد در راهشدل آواره ام نقش پی آهوست پنداری
ترا از دیدن خود تا به فکر خویش افتادیبه زانو آینه، آئینه زانوست پنداری
ز فیض نکته سنجی بزم را رشک ارم کردیلب خاموشی جویا غنچهٔ بی بوست پنداری
رخسار تو از خوش آب و رنگیزد طعنه به قرمز فرنگی
دل در خم زلف مشکفام استچون آینه ای به دست زنگی
افسوس که همچو برگ رعناپیداست زنو گلم دو رنگی
خط بررخ آن فرنگ حسنتپیچیده تر از خط فرنگی
جویا به خیال آن دهن رفتافتاد دلش به دام تنگی