گنج

شمارهٔ ۱۰۶۲

تا قیامت در شکنج دام زلف دلبریمی تپیدم کاشکی می داشتم بال و پری
ناله از جور فلک در کیش ما دون همتی استشکوه مذموم است از بیداد بی پا و سری
پادشاه وقت خود باشد به روی پوست تختدر جهان درویش یعنی خسرو بی افسری
در محیط غم ز بی صبری چنین آواره امکی تباهی می شدم می داشتم گر لنگری
از سبک رفتاریش بی مغزی او ظاهر استچون اراجیف آنکه جویا می دود بر هر دری