شمارهٔ ۱۰۴۸
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمیز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی
ز ضعف تن شدم چون سوزنی تا رفتم از کویشهنوزم هست از سر زندگیها بر قفا چشمی
به راه انتظار ناوک او در لحد باشدبسان شمع با هر استخوان من جدا چشمی
سیه ماریست گویی خنجرش از بس کمین خواهیسیه کرده است از هر حلقهٔ جوهر به ما چشمی
بود چون مجلس تصویر از دل مردگی جویابه هر بزمی که نبود با نگاهی آشنا چشمی