شمارهٔ ۱۰۴۱
ای دل از فیض محبت چه بسامان شده ایعشقت آن مایه نیفشرد که عمان شده ای
خواب آسایشی از خویش دگر چشم مدارکز خیال لبش ای دیده نمکدان شده ای
نگذری تا ز رعونت نچشی لذت دردهمچو گل گر همه تن چاک گریبان شده ای
جان ز نزدیکی ات ای جسم به تنگ آمده استیوسفی را ز چه رو بیهده زندان شده ای؟