شمارهٔ ۱۰۱۲
مستغنی از می آیم ز جان نگاه اوما را بس است کاسهٔ چشم سیاه او
ارباب جستجوی، به راهش سپرده اندآن را که نیست دیدهٔ بینش به راه او
بدمستیی که چشم تو دیشب به کار بردباشد زبان هر مژه ات عذرخواه او
از نسبتی که هست به روی تو ماه رابر آسمان فخر بر قصد کلاه او
دایم به ناز بالش راحت بداده پشتهر دل که نوک آن مژه شد تکیه گاه او
محروم مانده آنکه ز فیض انابت استجویا بس است جرم نکردن گناه او